سعدى
131
بوستان ( فارسى )
نكوسيرتى بىتكلف برون * به از نيكنامى خراب اندرون بنزديك من شبرو راهزن * به از فاسق پارسا پيرهن يكى بر در خلق رنجآزماى * چه مزدش دهد در قيامت خداى ؟ 2740 ز عمرو اى پسر چشم اجرت مدار * چو در خانهء زيد باشى به كار نگويم تواند رسيدن بدوست * درين ره جز آنكس كه رويش دروست « 1 » ره راست رو تا به منزل رسى * تو بر ره نهاى زين قبل واپسى چو گاوى كه عصار چشمش ببست * دوان تا بشب ، شب همانجا كه هست كسى گر « 2 » بتابد ز محراب روى * بكفرش گواهى دهند اهل كوى 2745 تو هم پشت بر قبلهاى در نماز * گرت در خدا نيست روى نياز درختى كه بيخش بود برقرار * بپرور ، كه روزى دهد ميوه بار گرت بيخ اخلاص در بوم نيست * ازين بر « 3 » كسى چون تو محروم نيست هرآن كافكند تخم بر روى سنگ * جوى وقت دخلش نيايد بچنگ منه آبروى ريا را محل * كه اين آب در زير دارد وحل 2750 چو در خفيه بد باشم و خاكسار * چه سود آب ناموس بر روى كار ؟ به روى و ريا خرقه سهلست دوخت * گرش با خدا در « 4 » توانى فروخت چه دانند مردم كه در جامه كيست ؟ * نويسنده داند كه در نامه چيست چه وزن آورد جاى انبان باد ؟ * كه ميزان عدلست و ديوان داد مرائى كه چندين ورع مينمود * بديدند و هيچش در انبان نبود 2755 كنند ابره « 5 » پاكيزهتر ز آستر * كه آن در حجابست و اين در نظر بزرگان فراغ از نظر داشتند * از آن پرنيان آستر داشتند ور آوازه خواهى در اقليم فاش * برون حله كن گو درون حشو باش ببازى نگفت اين سخن بايزيد * كه از منكر ايمنترم كز مريد كسانى كه سلطان و شاهنشهند * سراسر گدايان اين درگهند 2760 طمع در گدا مرد معنى نبست * نشايد گرفتن در افتاده دست همان به گر آبستن گوهرى * كه همچون صدف سر به خود در برى چو روى پرستيدنت در خداست * اگر جبرئيلت نبيند رواست
--> ( 1 ) . بدوست . ( 2 ) . كو . ( 3 ) . در . ( 4 ) . هم . ( 5 ) . اوره .